تبليغاتX
بندر مقام

eissaaidy

عیسی عائدی مقامی

eissaaidy

http://eissaaidy.blogfa.com

بندر مقام

بندر مقام

بندر مقام

اين وبلاگ مربوط به بندر مقام مي باشد
با مديريت عيسي عائدي مقامي بندر مقام

بندر مقام

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog

بندر مقام
خانه آرشیو لینکستان پست الکترونیک تماس با ما
قالب وبلاگ ثبت دامنه آپلود عکس گالری تصاویر بلاگفا
ذخیره سازی علاقه مندی خانگی کن تبادل لینک RSS 2.0
نام کاربری:   کلمه عبور: 

بندر مقام
موضوعات
   
 
 
افراد آنلاین
 
جدیدترین مطالب
   
آرشیو مطالب
   
  سیزده خط برای زندگی
مرتبط با : داستانها وعبرتها
ارسال شده در: سه شنبه 3 بهمن1385

سیزده خط برای زندگی

 ۱-دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.


۲-هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.


۳-اگر کسی تو را آن طور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.


۴-دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند .


۵-بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .


۶-هرگز لبخند را ترک نکن ‚ حتی وقتی ناراحتی چون هر کس امکان دارد عاشق لبخند تو شود.


۷-تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ، ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.


۸-هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .


۹-شاید خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب. وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکرگزار باشی.


۱۰-به چیزی که گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .


۱۱-همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده ، دوباره اعتماد نکنی.


۱۲-خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد .


۱۳-زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری .

گابریل گارسیا مارکز

نوشته شده توسط عیسی عائدی مقامی ,

  آيا مي دانستيد كه ....؟
مرتبط با : داستانها وعبرتها
ارسال شده در: سه شنبه 3 بهمن1385


-اگر بصورت مداوم 8سال 7ماه و 6روز فریاد بزنید انرژی صوتی لازم برای گرم کردن یک فنجان قهوه را تولید کرده ای .

- اگر تمام رگهای خونی رادریک خط بگذاریم 97هزار کیلومتر می شود.

- درهرم خئوپوس درمصر به اندازه ای سنگ بکاررفته شده که می توان دیواری به ارتفاع 50 سانتی متر دوره کره زمین کشید.

- بطور میانگین ملت آمریکا درروز 73 هزار متر مربع پیتزا می خورند.

- شیشه درظاهر جامد بنظر می رسد ولی درواقع مایعی است که بسیار کند حرکت می کند.

- شانس شبیه بودن دواثر انگشت 1 به 64.000.000.000 است

- تنها حیوانی که نمی تواند شنا کند شتر است وجالب اینکه همین حیوان در3دقیقه 90لیتر آب می نوشد.

- سرعت دویدن چیتا ویوزپلنگ در هر 3 ثانیه 100 کیلومتر می باشد.

- یک سوسک حمام می تواند 9روز بدون سر زندگی کند و بعد از گرسنگی می میرد.

- همه خرسهای قطبی چپ دست هستند.

- گربه ها می توانند بیش از 100 نوع صدا تولید کنند و سنگ کمتر از 10نوع

- چشمهای شترمرغ از مغزش بزرگتر است .
نوشته شده توسط عیسی عائدی مقامی ,

  داستان عشق
مرتبط با : داستانها وعبرتها
ارسال شده در: دوشنبه 20 آذر1385

                                                            داستان عشق

 

روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند
خوشبختي. پولداري. عشق. دانائي. صبر.غم. ترس...هر كدام به روش خويش مي زيستند .
تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرشان كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدندوپارو زنان جزيره را ترك كردند. در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودندو نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.
آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند. قايقها رفتند و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير! آب ميرفت و عشق تا زير در آب فرو رفته بود.
او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست. اماكسي به کمکش را نرسید.
در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت:ثروتمندي عزيز به من كمك كن.
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و نقره و طلاست و جائي براي تو نيست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟
غرور پاسخ داد: هرگز تو درآب ترشدی و مرا تر ميكني.
عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده
اماغم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد
عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كردو گفت :خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد. عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت
آفتاب در آسمان پديدارمي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را داده بودند
عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد
دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد
تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟
دانائي گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان؟
دانائي لبخندي زد وپاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند

نوشته شده توسط عیسی عائدی مقامی ,

  قصه زنده ماندن عشق...
مرتبط با : داستانها وعبرتها
ارسال شده در: دوشنبه 20 آذر1385

قصه زنده ماندن عشق...

--------------------------------------------------------------------------------
قصه زنده ماندن عشق...

روزی روزگاری درجزيره ای تمام حواس زندگی ميکردند شادی،غم،غرور،عشق... روزی خبر رسيد به زودی تمام جزيره به زير آب خواهد رفت .

پس همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده کرده و جزيره را ترک کردند.اما عشق مايل بود تا اخرين لحظه باقی بماند چرا که او عاشق بود. عاشق جزيره.

اما وقتی که جزيره به زير آب فرو ميرفت ، عشق از ثروت که با قايقی با شکوه جزيره را ترک ميکرد كمک خواست وبه او گفت:آيا می توانم با تو همسفر شوم؟

ثروت گفت:خير نمی توانی. من مقدار زيادی طلا و نقره در قايقم دارم و ديگر جايی برای تو وجود ندارد .

پس عشق از غرور که با يک کرجی زيبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.

عشق به غرور گفت :لطفا کمک کن و مرا با خود ببر.غرور با خود خواهی گفت: نمی توانم تمام بدنت خيس و کثيف شده. قايق مرا کثيف ميکنی

غم در نزديکی عشق بود.پس عشق به او گفت :اجازه بده تا من با تو بيايم .غم با صدايی حزن الود گفت:آه عشق . من خيلی ناراحتم و احتياج دارم تنها باشم.

پس عشق اين بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او انقدر غرق در شادی و هيجان بود که حتی صدای عشق را نشنيد .

ناگهان صدايی مسن گفت: بيا عشق من تو را با خود می برم. عشق انقدر خوشحال بود که حتی فراموش کردنام ياريگرش را بپرسد ،سريع خود را داخل قايق او انداخت و جزيره را ترک کرد .

وقتی به خشکی رسيد پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد که چقدر به پيرمرد بدهکار است .چرا که او جان عشق را نجات داده بود .

عشق از علم پرسيد : او که بود.

علم پاسخ داد : او زمان است.

عشق گفت :زمان؟ او چرا به من کمک کرد؟

علم لبخندی خرد مندانه زد و گفت: زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است

نوشته شده توسط عیسی عائدی مقامی ,

درباره وبلاگ
 
اين وبلاگ مربوط به بندر مقام مي باشد
با مديريت عيسي عائدي مقامي
 

 
لیست دوستان

<-LinkTitle->
قالب وبلاگ
 

 
لینکستان

 
 
بخش ویژه

 
 
Copyrights This Blog  © 2008 | Designed By : ParsTheme.com